امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

خريد كادو تولد،جشن يلدا

سلام گل پسرم ديروز كه اومدم مهد دنبالت توي روزنگارت يه برگ گذاشته بودن كه براي امروز قراره تو مهدتون جشن يلدا برگزار بشه و هر كسي بايد يه چيزي مي آورد به ما هم گفته بودن آجيل و ميوهبا اين آجيل كيلو40 تومني ميوه ديگه من نميدونم چي بود خواسته بودن اما خوب منم 450گرم آجيل شب يلدا خريدم و 5تا دونه انار هم گذاشتم تو كيفت كه خودشون زحمت دون كردنش رو بكشن.ديروز كه رفتيم تواضع آجيل بخريم وقتي خاستيم برگرديم خونه گير سه پيچ داده بودي ببرمت پارك برف بازي كني برفها هم الان يخ شدن و باد هم كه مياد ميخوره به برف يه سوز عجيبي ميده ها اما كو گوش شنوا اونم از نوع پسر، توكوچمون با همين برفهايي كه بود يكم بازي كردي و هرچي بهت ميگفتم اميرحسين جان كثيفه پسرم گو...
29 آذر 1391

آشفتگي

سلام عزيزم هنوز براي من روز شمار اومدنت نرسيده اما خوب اين هفته هاي آخري كلا دير ميگذره كلا انتظار همينجوره هر چي بيشترانتظار بكشي ديرتر بهش ميرسي يه چند مدتيه خيلي شايعات در مورد 21 دسامبر هست از اولش كه شنيدم باور نكردم آخه شايد از لحاظ علمي توي كهكشان يه سري اتفاقاتي بيفته اما خوب كي ميدونه دنيا كي به پايان ميرسه تا اونجايي كه به ما گفتن و ما هم خونديم و...... اينجور نبوده كه يه نفر بياد پيش بيني كنه وهمه چي متلاشي بشه بگذريم كه ديشب خيلي ذهنم درگير شد يه جورايي ترس برم داشت اول به خاطر اينكه بابايي پيشمون نيست و وقتي يه مرد تو خونه نباشه برق هم بره ترسناكه چه برسه به اينكه زمين تاريك بشه وما هم تنها. از لحاظ علمي ميگم زمين تاريك بشه نه ا...
29 آذر 1391

اولين برف پاييزانه اميرحسين

سلام خوبي پسر خوبم امروز صبح كه از خواب بيدارت كرئم بهت گفتم اميرحسين داره برف مياد سريع بلند شدي وبيرون و يه نگاه انداختي ايقد ذوق كردي به من گفتي مامان بيا بريم برف بازي منم بهت توضيح دادم كه تازه شروع به باريدن كرده و خوب ننشسته رو زمين بزار زياد شه بعدا و حاضر شدي و راهي مهد شدي ومنم چندتا عكس از اولين برف امسالت ازت گرفتم ساعت 7:45 دقيقه صبح تازه اول بارش برف بود اينمدم مهدت تا رسيديم مهد كلي برف باريد ...
25 آذر 1391

چكاپ 30 هفته و شش روزگي

سلام عشق كوچولوي من اين روزها دارم خودم رو براي آمدن پرمهرت آماده ميكنم يه سري از وسايلهايي كه از زمان داداش اميرحسين دارم آمده كردم پتوها حوله ها تشك بالشت همه اينا رو شستم تختتم بايد بگم بفرستنش امروز ويزيت يه خانوم دكتر جديد شدم كه بسيار خانوم جاافتاده و خوش برخوردي بودن و برخلاف دكترهاي ديگه كوچكترين چشم داشت مالي نداشتن و كلا هدفشون سلامتي بود و بس دكترپريوش آل طاها كه بصورت كاملا اتفاقي باهاشون آشنا شدم و قرار شد روز زايمان هم ماه آينده برام تعيين كنن نوبت بعديم 2 دي شد و بهشون گفتم از عمل آپانتيسي كه در بچه گي داشتم وتركيده به همين دليل از وسط شكمم پاره كردن به همون ميزان چسبندگي روده دارم و خودشون هم گفتن براي سزارين اولت هم قطعا و ب...
18 آذر 1391

ذوق هنري پسرم

سلام پسر خوبم امروز بعد از چند روز تعطيلي جانانه به هزار التماس راهي مهدكودك شدي و همش ميگفتي ميخوام خونه پيشت بمونم و منم بهت ميگفتم برو با دوستات بازي كن تو خونه خسته ميشي و......... تا اينكه راضي شدي هواي تهران همچنان و به شدت آلودست فقط اون چند روزي كه تعطيل بود يه نفس تميزي كشيديم اما ازصبح روز از نو روزي از نو ومثل هفته قبل شد خدا به فريادكسايي برسه كه مشكل دارن خلاصه صبح وقتي رسوندمت مهد وبرگشتم خونه خواستم كف پذيرايي رو تي بكشم يه شاهكار هنري از شما گل پسر روي زمين ديدم و ازش عكس گرفتم وكلي خنديدم كه ماژيك به دستي و همينجور ميكشي شكل عروس دريايي رو كشيده بودي از بس به كارتن باب اسفنجي علاقه داري من تا ديدمش گرفتم كه عروس درياييه قربو...
18 آذر 1391

خريداي اميرحسين

سلام پسر خوبم الان سريع ميخوام اين پست رو برات آپ كنم و بيام دنبالت كه با هم بريم كلاس موسيقي و يكي اينكه امروز در كلاس موسيقي اولين روز آموزش فلوت ريكوردر تون آغاز ميشه و يكم كلاستون از حالت تكراري خارج ميشه ،ديروز رفتم بازار و يه مقداركي خريد كردم من عادت دارم هميشه اول از همه براي شما گل پسر خريد كنم و به دليل اينكه همزمان براي داداش آلوچه هم خريد كردم و عكس وسايلهاش رو تو وبش گذاشتم ميخوام وسايلهاي شما رو هم كه خريد كردم عكساش رو بزارم البته من اصلا اصلا عادت ندارم چيزايي رو كه ميخرم عكس بگيرم بزارم وب اما اينبار اينكار رو انجام ميدم اينم خريدهاي شما ...
13 آذر 1391

خريد

امروز بعد از اينكه وبلاگت رو آپ كردم يهو به سرم زد برم و يه مقدار وسايل براي شما و داداش اميرحسين بخرم اينم وسايلي كه لازم بود و خريدم يه عالمه هم براي داداش اميرحسين خريدم ...
12 آذر 1391

30 هفته

امروز وارد هفته 30 ام بارداريم شدم هرچه به ماههاي آخر نزديك ميشيم هيجانم خيلي بيشتر ميشه عزيزم انگار كه همون حال و هواي بچه اولم رو دارم ديروز يه سري وسايلهايي كه از زمان داداش اميرحسين داشتم حاضر كردم پتوها رو شستم تشك تخت رو شستم كم كم ديگه بايدهمه وسايلها رو آماده كنم و خودم رو براي آمدن پرمهرت حاضركنم،عزيز دلم داداش اميرحسين هم خيلي اين مسئله براش جا افتاده كه داره يه داداش مياد به جمعمون ديروز به من ميگفت: مــــــــامـــــــان چقدر شكمت گنده شده بهش گفتم آخه داداشي داره بزرگ ميشه بياد پيشمون، شكمم رو بغل كرد و بوس ميكرد خيلي مهربونه اميرحسين اميدوارم هردوتون سلامت باشين ومثل يه كوه پشت هم باشين هرچه به روزهاي پاياني نزديك ميشيم اضطرا...
12 آذر 1391

يك صبح پاييزي

سلام اميرحسين جونم پسر مهربونم بالاخره اين تعطيلي ها تموم شدو شما با هزار تا التماس راهي مهدت شدي از بس تو خونه بهت خوش گذشته بود،جديدا به من ميگي سنـــــــــــدي و شما هم كه باب اسفنجي هستي منو كم مامان صدا ميزني وقتي هم بهم ميگي سنـــــــــــدي من بايد جواب بدم بـــــله باب اسفنجي اونم به لهجه سنجابه تو كارتون باب اسفنجي، خيلي عاشقش شدي روزي 10 بار با هم ميبينيم ديروز هوا صاف شدو تصميم گرفتم با خودم ببرمت پارك بازي كني تو اين چند روز تعطيليه ما هيچ جا نرفتيم اول اينكه فعلا بي وسيله ايم و دوم اينكه بابايي هم پيشمون نبود هوا هم خيلـــــــي سرد بود و ترجيح دادم خونه بمونم تا اينكه برم بيرون و سرما بخوري البته خاله سيما بهم پيشنهاد داد كه با ق...
6 آذر 1391

چكاپ 28 هفتگي

سلام پسر عزيزم خوب اين روزها تو شكمم وول ميخوريا ديروز نوبت چكاپ داشتم ديروز دقيقا 28 هفته ام بود و از امروز رسما وارد هفت ماهگي و سه ماهه سوم بارداري ميشم اميدوارم اين روزها به سلامت بگذره ديروزداداش اميرحسين رو با خودم بردم براي چكاپ شما وروجك،داداشي كلي ذوق كرد وقتي صداي قلبت رو ميشنيد با گلوش صداي قلبت رو در مي آورد به من ميگفت مامان صداش اينجوري بود الهي كه من فداي هر دوتون بشم خيلي دوستون دارم تو اين ماه 4 كيلو به وزنم اضاف شده واي خدا اين ماههاي آخري ميتركم خودم ميدونم اما خيلي مراقبم خودمو با خيلي ها كه تو مطب بودن مقايسه ميكردم من از همه اشون لاغر تر بودما اما بازم بايد مواظب باشم خيلي سنگين شدم دكتر هم ميگفت خيلي ورم كردي. شب تا صب...
29 آبان 1391